Monday, 14 January 2013

کباب پز تفال در ایران


زمین گیر شده ام دو روز است که دست به کمر هی آه و ناله می کنم تا برسم به کتری و بعد برسم به یخچال و بعدترش برسم به کیک هویج و گردویی که قبل زمین گیر شدن ام ساخته بودم. "کمرم تیر می کشد" مال بابا است که حالا من هی می گویم ش. بدبخت  یک عمر هی گفت تیر می کشد کمرش و آن آجر، چه می دانم خشت جوانی که نمی گذاشت واقعیت ها را شفاف ببینیم می گفت دارد اغراق می کند که لیوان آبی دست اش بدهم یا عذاب وجدان کرور کرور به دل ام بریزد که من بفهمم آن جور که کتاب های دینی می گفتند من به چشم "کبوتران خسته بال" به شان نگاه نمی کنمحا . الا هی دو روز دست می کشم به بروباسن ام و هی آخ آخ می کنم و کبوترهای خسته بال ام پشت مانیتور غر می زنند که مال اعصاب است و تو اعصاب ات خراب است و این ها. حال ندارم توضیح بدهم که هر چند "ماید اور متر" بعضی وقت ها جواب می دهد ولی این بار دخلی به اعصاب ندارد. این کتاب های لعنتی و زنبیل های خرید است که جا به جا می کنم. 
     آقای سابق مان هی راه و بیراه ای میل می زند و پرس و  جوی احوال ام می شود. به اش فکر می کنم که دراز بود و شانه های ستبری داشت و هی اخ و تف می کرد ومی خندید که چه اشکالی دارد که پدرش بدتر است و من باید هورت کشیدن های اش را ببینم. بعد یادم افتاد به پدرش که درازتر بود و شانه های اش ستبرتر بود و بی عارتر بود. آه نه که خدایی نکرده بخاهم قضاوت ناصواب کنم  قصد ایرادگیری ندارم فقط حال ام را بهم می زد که سر میز بلند آروغ می زد. بعد پشت سرش می خندید و بادهای پرسرصدا راه می انداخت.
بعد پشت میز غذا، مادر آقای مان نگاه ملوس ی می انداخت به من که شما در ایران کباب پز تفال دارید؟
بعد تمام میز چشم شد آویزان از دهان من که قرار بود اسرار خاورمیانه را هویدا کنم. به شان گفتم که نه ما تفال نداریم و حتا برق نداریم که کنار رودخانه هامان خیلی گران است چون مردم راحت تر می توانند سطل سطل آب بکشند و من عاشق سینک ظرف شویی آشپزخانه شان هستم چون ما در ایران از این چیزها نداریم و مجبوریم ظرف ها را ببریم در حیات پشتی خانه چنبرک بزنیم و با شلنگ آب سرد بیفتیم به جان شان.
آقای سابق مرد خندانی بود از آن شمع محفل ها که می سوزند تا اسباب مسرت جمعی را مهیا کنند. من آدم گه ی بودم که گدای محبت بودم و دنبال دوست می گشتم واز بس که اخلاق ام بد بود و شعور دوست نگه داشتن نداشتم تنها می افتادم خیلی وقت ها در زندگی ام.در خیال ام ولی آدم باحال خوش مشربی بودم که همه باهام حال می کردند و میتواستم دل همه را سفت و سخت داشته باشم. دو تا دوست داشتم در واقعیت که بعدتر از دست دادم قهر و لوس بازی و گریه و این ها چند صباحی در فال مان افتاد.
آقای سابق با خانواده ی متمدن نشسته بودند گرم صحبت. صحبت شان رسیده بود به سفر مراکش شان که چه قدر این لابد پاپتی و پتیاره های مراکشی کلاه سرشان گذاشته بودند و سر قیمت ها کشیده بودند و دعوا راه انداخته بودند وقتی این متمدن ها مشغول چانه زنی بودند. خاهرش درآمد که خوب معلوم است چرا چون همه ی مسلمان ها ذاتن اگرسیو هستند. 
آقای سابق دهان اش وا ماند ولی زود بسته شد لابد چون حال نداشت و به نظرش بیان منصفانه ای هم آمده بود.
من هم چون گه بودم. باسن ام را قلی دادم پشت به شان و خاتمی وار اتاق را ترک کردم.
  آقای سابق عاشق اندونزی بود. یعنی از این بچه موبورها که می روند سر مغازه ای و بعد پول توجیبی شان که توی جیب شلوارشان معلوم شد بلیت می گیرند می روند که دنیا را بگردند.  دنیا برای شان آسیا است وآسیا جایی که ایران و پاکستان وافغانستان جزوش نیست.
 بس که در اروپا زده اند توی سرشان و هیچ گهی هم هنوز نیستند و به شان می گویند تین ایجر و الکل دست شان نمی دهند و پاپ راه شان نمی دهد می روند که دنیا را ببینند و کمی هم به عزت نفس شان اضافه کنند.  بعد می شوند کرور کرور موبور خوش ریخت و بد ریخت با دماغ های بالا انداخته که راه به راه آب جو دست شان می گیرند در خیابان های آسیایی و باک شان نیست چون این جا که سرزمین های تر و تمیز اروپایی شان نیست که احترام قانون نگه دارند. الکل در خیابان دست شان نگیرند چون جرم  است و دهن ات را صاف می کنند. به ماتحت زن ها خیره  نشوند چون رابطه ی مستقیمی با تجاوز به حقوق زن های "شان" دارد. این جا آسیا است و آن ها می توانند به ماتحت زن های "آن جا" نگاه کنند و خیره شوند توی چشم های "شان" یا چشمک بزنند.
استاندارهای شان هول هولکی دوگانه می شود. مال آن جا و مال این جا می شود.

مثل ما ایرانی ها که وقتی خارج دیده می شویم یک دفعه همه احساس می کنیم چقدر این جا خوب است مردم توی صف سروکله نمی زنند کسی نیشگون ات نمی گیرد. همه به هم احترام می گذارند. بعد برای هم هم صدبار تعریف می کنیم که وای چقدر این ها باشعورند. چقدر باشعور به رستوران می روند. چقدر با شعور می رقصند با قیافه های شیک بزک نکرده شان به صدای موسیقی گوش می دهند نه مثل ما که هی قر و قمیش به کون مان می دهیم و خیلی جواد با قیافه های بزک کرده مان سر و صدا راه می اندازیم. 
ما کون قلمبیده داریم و در مقابل آن ها باسن خوش فرمی که استاندارد ذهنی همه ی جهان باید باشد. 
  
 اگر به پسره بگویی باهات به رخت خاب نمی آیم جرات نمی کند بگوید واه چقدر امل و عقب افتاده ایکه اگر در ایران بود بارکون قلمبه هامان می کرد بل که با احترام می گوید آه این خارجی ها اصلن مثل ما ایرانی ها داغون نیستند اخلاقیات سرشان می شود. ره می رویم و می گوییم آه این مردهای خارجی چقدر رابطه را بهتر می فهمند و مثل پسر ایرانی هزارتا کلک ریز و درشت به آدم نمی زنند. چقدر رو راست و باشعورند.   
همه مان مطیع قوانین مختلف می شویم از عابر پیاده و سوارمان گرفته تا دانشجوهای مطیع قواعد دانشگاه...چون حالا درسرزمین وحشی خودمان نیستیم لابد. 

آقای سابق مان عاشق اندونزی بود. عاشق مرز و بوم اش. تف می انداخت در خیابان. آشغال های اش را گوله می کرد هر هر کنان ول می داد وسط خیابان و مرد و زن را دست می انداخت و مسخره شان می کردو می گفت عاشق شان است. ولی هیچ وقت نتوانست تحمل کند که مسلمان ببینتشان. هر بار بحثی می شد ازشان دفاع می کرد و در می آمد که نه تو نمی فهمی آنها مسلمان نیستند. آن ها به اسلام اعتقادی ندارند. انگار که خجالت می کشید سرزمین رویایی اش را در چهارچوبی که در ذهن اش از مسلمان ساخته بود جا دهد. دعواها می کردیم چون من گه بودم و نمی توانستم تحمل کنم کسی نظری داشته باشد که با چهارچوب منطق من نخاند. 

تیتر می زنند که سرباز وطن بریتانیامان به دست بی رحم و خشن همکار افغانی اش کشته شد. حالا از آن ور تیتر نمی زنند که سرباز وطن وحشی غربی مان زد یه مشت افغانی ریزو درشت رو که داشتن قیلوله می کردن نصفه شب کشت. آقای سابق زیر دست همین ها بزرگ شده بود لابد حق داشت نخاهد اندونزی را با سیصد وپنجاه میلیون مسلمان، مسلمان ببیند. چه کارش داشتم؟ چه هاری هستم.
 این سیستم حکومتی خودمان خیلی زور زد که همین کار را باهامان کند. یعنی همان معارف های اسلامی دبیرستان مان باید کاری را باهامان می کرد که سیستم آموزشی این جا با هاشان می کند سری دوزی می کنند از شان مهندس و وکیل و وزیر می سازند که خیلی هم باحال هستند ولی همه مثل هم فکر می کنند وقتی به موضوعات مشخصی مثل خاورمیانه می رسد- حالا استثناها بماند کنار- که مثلن ما را در طبقه بندی ذاتن  وحشی می چپاند ولی چون خیلی با تربیت هستند به روی مان نمی آورند.
باید کتاب های دینی مان را می دادند این ها بنویسند. 

17 comments:

  1. دیگه خسته شدم از این که بگم چقدر عجیبه که بعضی تجربه ها برای آدم های مختلف با شرایط کاملا متفاوت شبیه هم از آب در میان. یعنی شاید واقعا هم آنقدر عجیب نباشه. همه ما یه دردی داشتیم که اومدیم وبلاگ می نویسیم، که خصوصی ترین لحظه ها و آدم های زندگیمون رو در معرض دید کسایی قرار می دیم که اصلا نمیشناسیمشون و فکرشونو نمی دونیم و در واقع به فلانمون هم نیست که درباره مون چه فکری می کنن. صرفا می خوایم خونده بشیم، اون هم بدون هیچ نظر اضافه و شخصی و راهنماهای احمقانه.
    یه چیزیمون بوده که به جای اینکه مثل بقیه بریم دنبال عشق و حال و صفا و پارتی های تا چهار صبح و سگ مست شدن، میایم اینجا پشت بلاگر و وردپرس شروع می کنیم نوشتن. اصن همینجا شروع میشه. که ما تنهایی هامون رو می نویسیم، بقیه یه کاری می کنن که تنهاییشون از بین بره. نمیدونم

    ReplyDelete
  2. الان شاید کامنت خودمم به نظر بیاد که از طرف همون لاشی هایی نوشته شده که میخوان دکتر هلاکویی بازی در بیارن و برای همه چی و هر رابطه ای نظر بدن، ولی خب واقعا اینطور نیست.

    ReplyDelete
  3. یکی بود که اسم وبلاگش "آواره بر فراز دریایی از مه" بود. تو بلاگفا. وبلاگش رو پاک کرد. من اول فکر کردم که شما اونی. بعد تعجب کردم که مگه این اسم انقدر عامه؟ سرچ کنم.

    ReplyDelete
    Replies
    1. وااااا ؟ فکر می کردم هوش خاصی نداشته باشم ولی نه این که این قدر تکراری باشم این اسم رو از عنوان یه نقاشی برداشتم
      نقاشی که گوشه ی بلاگ ام هم کوبوندم

      Delete
    2. http://seaoffog.blogfa.com/
      http://seaoffog.wordpress.com/
      خوب می نوشت. به نظرم ایرادی هم نداره

      Delete
    3. همه چی رو پاک کرده
      جز یه لوگوی بامزه

      Delete
  4. میخوانیمت...بنویس همینجوری

    ReplyDelete
  5. باید بهشون میگفتی مثه این ناسیونالیست ها که آن هنگام که شما در کاسه میریدید ما ابوعلی سینا داشتیم.

    ReplyDelete
  6. والا به قرآن خودم هم نمی دونم

    ReplyDelete
  7. ای کاش یه چیزی بنویسی.

    ReplyDelete
  8. har vaght gozaram be inja oftad natoonestam bish az chand khat bekhoonam. az bas ke in ghermeze tond cheshme adamo mizane...

    ReplyDelete
  9. سلام عزیز
    وقتت بخیر...
    من یکی از اعضای پرتابه هستم.
    می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن...
    من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی
    ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی...
    منتظرتیم
    http://Partabeh.Com

    ReplyDelete
  10. كاش بنويسيد باز. نوشته هايتان جان دارند. منتظريم

    ReplyDelete
  11. بیا با هم دوست باشیم

    ReplyDelete